تبليغاتX
برای عاشق شدن
حرف هایی برای اونایی که واقعا" یکیو دوست دارن
 
سلام

راستش کامپیوترم مشکل پیدا  کرده بود عوضش کردم

ببخشید دیر آپیدم

راستشو بخواین خسته شدم

آخه دیگه دانشگاه هم شروع شده و من ۱۸ واحد اختصاصی برداشتم!!!!باید  بشینم یک کم درس بخونم تا مثل ترم پیش گند  نزنم

دلیل دیگشم اینه که خسته شدم از بس هیچ کس نظرندادو همه فقط میان نظر میذارن که آپیدن و من برم بخونم حتی یک کلمه هم راجع به زر هایی که من زدم نمیدن!!

نوشی جون مطالبت زیباست من آپیدم بیا!!!!!!!!!!!!!

منم دیگه شدم عین همه.منم همین کارو کردم

حتی اگه بهشون فحش هم بدی هاااا باز میگن "خیلی عالی بود!!!!!!

منم دیگه بیخیال شدم

دوست دارم گاه گاهی بنویسم و فقط دوستای خوب خودمو خبر کنم

مرسی

بای بای

|+| نوشته شده توسط نوشی در دوشنبه دهم مهر 1385  |
 
 

 

وقتي به آسمان زيباي نگاهت خيره ميشوم تازه مي فهمم دنيايي بزرگتر از دنياي

 

كوچك ما هم هست.وقتي مژگانت آن نگهبانان قصر اسيري من از اشكهاي درياي

 

چشمانت سيراب ميشوند تازه ميفهمم آن چشم ها تنها براي فروريختن دل من ساخته

 

نشدند. وقتي موهايت نا آرام و هراسان بر خود ميپيچند تازه ميفهمم  حسرت نگاه من 

 

 آنها را هم ميرنجاند..وقتي  دستانت را ميبينم  آه ميكشم كه اي كاش گرماي اين دستها

 

صورت مرا  ميسوزاند .آه وقتي صدايت را ميشنوم  تازه ميفهمم  زيبا ترين نوا از آن

 

هزار دستان نيست. اي كاش آن طنين عاشقانه نام مرا به پژواك  در مي آورد.

 

آه......... كاش آن صدا به گوش من نميرسيد .كاش هرگز گوشهاي  ناشنواي من فقط با

 

صداي تو شنوا نميشد . وقتي صورت زيبايت را ميبينم بيشتر در ميابم كه چه دردي از

 

اين بزرگتر كه نتواني تنها چيزي كه در زندگي براي تو زيباست

 

درآغوش  بگيري .پاهايت! به كجا ميروند؟ آيا راه برگشت را بلد نيستند؟  وقتي بر آنها

 

نظاره ميكنم   مي فهمم ميتوان خارج از زمان و مكان قدم برداشت.

 

كاش ميفهميدي نگاههايت چگونه آتشفشان قلبم را فعال ميكنند و زلزله اي در درونم به

 

وجود مي آورنداي كاش اينقدر عذابم نمي دادي! كاش ميدانستي سالهاست كه عشقت

 

آتش زير خاكستر نشده!سالهاست  قلبم با آهنگ زيباي نام تو آشناست و با هر طپشي 

 

اسم تو را مي تراود.اي اولين و زيبا ترين خاطره ي نا بهنگام زندگاني من! اي كه

 

بدست آوردن تو برايم حكم يك آرزوي دست نا يافتني شده كه شايد فقط معجزه اي آن

 

را يافتني كند.

 

وقتي از زندگي  نا اميد ميشوم به ياد  تو مي افتم و دوباره اميدم را بدست مي آورم

 

چونكه  كسي هست كه با روياي او  بتوان زيبا ترين زندگي ها را داشت و خوشبخت

 

بود.

                   افسوس كه هميشه روياست...................................................

|+| نوشته شده توسط نوشی در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385  |
 دخترها و مشكل ابراز علاقه!!!!!!!!!!!!
سلام به همه

مثل اينكه پستهاي طولاني خيلي طرفدار نداره.اين دفعه مي

خوام كوتاه باشه

بازم مي خوام اين سوال رو بكنم

دوست دارم جواب بدين.مي خوام نظر سنجي كنم و درصد

بگيرم.

از نظر شما وقتي دختري پسري رو  چند وقت و شايد چند ساله

كه دوست داره و اون پسره هم نمي دونه و دختره هم نمي

دونه كه پسره دوستش داره يا نه حالا اين دختر فلك زده بايد

چي كار كنه؟

بهش بگه؟

بهش نگه منتظر بشه اون بگه؟(خوب اگه نگفت؟؟)

يك جوري بهش بفهمونه

و شما پسر ها .اگه دختري بهتون ابراز علاقه كنه چه حالي

بهتون دست ميده؟ دوست دارين اگه دختري دوستون داره و

شما نميدونين اون چي كار كنه.مستقيم بگه؟

و غيره كه مي خوام خودتون بگين.

اين ديگه بحث روانشناسي و فلسفي و اينا نيست

مي خوام عاميانه و صادقانه بگين.هم از تجربياتتون هم نظرتون.

در ضمن

نويسنده مرده و سقط شده در مورد نوشته هاش نظر بدين كه

به روح آن مرحومه برسه!

|+| نوشته شده توسط نوشی در دوشنبه بیستم شهریور 1385  |
 واقعا"عشق يعني چي.معني ش اينه؟
 

 

بعضی موقع ها با خودم می گم

کاش در سال هزارو سیصد و اندی به دنیا نمی اومدم.کاش اون

قدیما زمان رضاخان یا شایدم قبل تر به دنیا می اومدم.اون

موقعی که هم پسرها و هم دخترها واقعا" نقششونو ایفا می

کردن.اون موقعی که عشق حقیقت داشت.عشق های آتشین

و اسطوره ای قرار های پنهانی.صبر .تحمل. طپش قلبی کهامون

آدمو می بره.

آه..............

داریم به کجا میریم؟ واقعا" داریم به چه جهنمی فرو می

ریم.مگه ما فرهنگ نداریم؟چرا باید اولین رابطه خصوصی

زندگیمون انقدر بی ارزشو پست بشه که دیگه حق اینو نداشته

باشه تو یک زندگی جدید اونمبا عشق شروع بشه.تا اینکه با هر

رابطه مسخره و بی بته ای که معلوم نیست به کجا می

رسه.شروع و بار ها تکرار بشه.به خدا هممون خسته ایم .فکر

نکنیداین یعنی آزادی! مطمئن باشین دیگه اون عشق هایی که

مادر بزرگ و پدر بزرگ های ما تجربه کردن پیدا نمیشه.اگه

دخترها انقدر خودشونو سهل الوصل در اختیار هر کسوناکسی

قرار نمیدادن الان وضعیت خیلی بهتربود.اگه پسر ها برای جسم

دخترها یک کم ارزش قائل بودن الان اینطور نبود.هر چیزی که

سخت تربدست بیاد ارزشش طلاست.شما پسرها! فکر نکنین

الان این جامعه به نفع شماست و دارین حال میکنین.به همون

اندازه که دخترها ضرر می بینن شما هم خواهید برد.وقتی

ازدواج کردینو  مدام زنتونو با دوست دختر های قبلیتون مقایسه

کردین و روز به روز رابطه تون عین زهر مار(دور از جون و خدای

ناکرده)شد اونوقت به حرف من می رسین.من نمی خوام.من

این چیزی که اسمش روشن فکری هست و پیشرفت نمی

خوام.آقا گذشتیم. من این لباس ها رو نمی خوام .من این رابطه

هایی که اسمشو گذاشتن عشق نمی خوام .نمی خوام .من

همون حیای زیبای یک دختر ایرونی رو می خوام که وقتی اسم

مرد مورد علاقه اش میومد از خجالت سرخ میشد.همون دختری

که فکر پول نبود.عروسی آنچنانی نمی خواست جواهرات نمی

خواست.نمی میرفت دوست دختر یک مرد زن دار بشه.هیچ

وقت کاخهای خوش بختیش رو رو ویرانه های زندگی یکی دیگه

بنا نمی کرد.مسافرت گرون نمی خواست .لباس مارکدار و غیر

ماکدار که اصلا" نبود نمی خواست.....هیچ چیز آنچنانی نمی

خواست. فقط عشق می خواست همین.من همون مردهای با

غیرت لوتی منش رو می خوام.همون ازدواجهای با عشق و

آتشین.بدون هیچ تجربه ی قبلی درهیچ زمینه ای.اونوقت که

مردها فکر می کردن زنشون تو همه چیز از همه بهترن و مدام

یاد دوست دخترای جور واجورشون نمی افتادن و نا امید

نمیشدن! واقعا"اینه اون پیشرفت ما؟اونا با این تفکر مسخره

شون الان به کجا رسیدن که ما می خوایم برسیم.جز اینکه تا۴۰

 سالگی هر غلطی می خوان میکنن و با هزار تا دختر ... هستن

و تازه تو ۴۰ سالگی یادشون می افته باید ازدواج کنن.به هر

حال پیریه و تنهایی و.... . تازه اگه ازدواجشون به طلاق

نرسه.اونا معنی عشق رو نمی دونن.به خدا نمی دونن.باورتون

نمی شه برین فیلمهای جورواجور عشقی شونو ببینین.لیلی و

مجنون ما رو ببینین رومه و ژولیت اونا رو هم ببینین.اونا عشق

رو نمی شناسن.تو فیلم هاشونم خودشونو می کشن اما آخر

هم نمی تونن عشق رو نشون بدن.اما ما با این سینمای محدود

و مشکل دار خیلی راحت تو فیلم ماهی ها عاشق می شوند یا

فرش باد یا شیدا می تونیم عشق رو درک کنیم.می خواین به

اینجا برسیم؟ باشه.به آرزوتون رسیدین.یک دنیای پر از تکنولوژی

و پیشرفت(که البته اینم نداریم)و پر از عقیده های روشن فکری

اما بدون خانواده! بدونید

اگه خانواده ی درست نباشه هیچ جامعهای در کشور رشد نمی

کنه.کاش ... کاش...کاششاید بگین افکارم املیه.منم عین

شمام.عین شما لباس میپوشم.رفتار می کنم.اینها فقط رویاهام

بود.من دنبال یک عشق بی شیله پیله هستم.یعنی

واقعا"عشقی هست که به خاطر سایز سینه و باسن و کمر و

چشم و ابرو و پول نباشه؟ بقیه ی بحث بمونه واسه پست

بعدی.البته چگونگی ادامه ی این بحث به نظرات شما بستگی

داره.البته ببخشید یک کم تند رفتم.شما به خوبیه خودتون

ببخشید.

در ضمن نویسنده سقط شده و مرده! لطفا"راجع به نوشته

هاش نظر بدین که به روح آن مرحوم برسه!

 

 

|+| نوشته شده توسط نوشی در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385  |
 بابا ما ایرانی هستیم به خدا! بیایید ایرانی باشیم.
 

  سلام

سلام

تا حالا به اين فكر كردين كه رسانه ها و اتفاقات دور و بر چقدر تو روحيه مون تاثير داره؟

واقعا" خنده داره

اون از  اوضاع سياسي مربوط به كشور ما

اون از گشت ارشادشون كه ريختن تو خيابونا و گله گله دختر پسر ها و چه بسا خواهر برادرا و زن و شو هر ها 

رو مي گيرن كه معلوم نيست اگر پارتي پيدا نكني بايد چه غلطي بكني

ماهواره ها رو هم كه دارن مصمم جمع ميكنن

و اما اينم از سريالهاي اعصاب خورد كنشون

يك كم دقت كنين : انواع سريالهاي پر استرس .تب سرد.اولين شب آرامش .خط قرمز.پس از بارانلبه ي تاريكي

و اين روز ها هم نرگس.....بياين مقايسه كنيم

سريال نرگس رو با سريال قصه هاي جزيره

نرگس                                                                                                                                قصه هاي جزيره

تشويش................................................................................. آرامش

استرس.................................................................................شادابي و خوشحالي

نا اميدي................................................................................اميد اميد اميد

مرگ هاي نا بهنگام و زجر آور.............................................عشق هاي به جا و ازدواجهاي زيبا

ناسازگاري زندگي با انسان..............................................زندگي زيباست اي زيبا پسند!

اي لعنت بر اين دنياي بي چشم و ر.................................دنيا چه قشنگيهايي داره كه ما نمي بينيم

زندگي چه بي رحمه..........................................................چقدر مي شه ساده و زيبا زيست

بد آموزي............................................................................فقط مفاهيم آموزنده و اخلاقي

بازيگري ضعيف.................................................................بازيگري قوي و به جا

فيلمنامه اي پر از جملات تكراري....................................فيلنامه ي قوي و به جا

تاريكي و ظلمت..............................................................زيبايي.منظره هاي زيبا. لباس هاي زيباو....

غير واقع گرايي................................................................دقيقا" زندگي!

آدماي خوب : لباس هاي تيره و بد ريخت......................آدماي خوب : لباس هاي زيبا

آدماي بد : لباس هاي روشن و خوش رنگ..................آدماي بد هم  لباس هاي زيبا

تغيير موضع داستان هر ۵ يا ۶ قسمت يكبار به طوريكه يك شخصيت  در ۵ قسمت ديده نميشود!

لوكيشن هاي  محدود خسته كننده.............................لوكيشن هاي متنوع و زيبا و شادي آور

غلو و مبالغه گويي در شخصيت هاي داستان...........شخصيت پردازي درست

ميدونيد شايد بگين خوب اين دو تا اصلا" قابل مقايسه نبودن.اما اگر منظور منو كاملا" گرفته باشين اين حرفو

نميزنين  و در ميابين كه چقدر ما در طول روز الكي حرص مي خوريم و آمار سكته رو بالا مي بريم.

چرا كشور هاي ديگه مثل ما نيستند

چرا اونا وقتي تلويزيونشونو باز مي كنن احساسي كه ما بعد از ديدن كانال ۱ تا ۷ بهشون دست ميده به اونا

دست نمي ده .

ما چي ميبينيم؟ عزا داري.يا موقع عيد مولودي كه فرقي با عزا داري نداره

اخبار جنگ و سقوط هواپيما هاي مختلف.

ميخوام بگم ما ايرانيا چه در كوچه و چه در خيابون چه در خونه با دسته دسته امواج منفي روبه رو هستيم.كاش

ميشد همه چيز رو از ذهنمون پاك كنيم.كاش اين قيافه هاي  نكير و منكر آقايان  وزير و وكيل  و دولتمرد كشور

ما يك شبه تميز و قابل ديدن ميشد.كه محض رضاي روحيه ي ما يك دونه آدم خوشكل يا حد اقل قابل تحمل تو

اين دولت وامونده ي ما پيدا نميشه! به خدا ما فرهنگي چهارهزار ساله  بلكه بيشتر داريم.

  ما هنري چندين هزار ساله داريم.

ما زيبا ترين دختران و پسران آريايي داريم

اون موقعي كه اونوري ها زناشونو آدم نميدونستن و به بيگاري ميبردن .ما چندين امپراطور زن داشتيم.ما

 مسابقه ي چوگان زنان و اسب سواري زن ها رو داشتيم.

به خدا اولين پيام صلح تاريخ رو داريوش مطرح كرده

ما تروريست نيستيم

به خدا......

ما ايراني هستيم

افسوس.................................

|+| نوشته شده توسط نوشی در سه شنبه هفتم شهریور 1385  |
 

 

ميشه گليم بختمونو آبي ببافيم. يا نه؟

سلام

راستش يكي از دوستان عزيزم راجع به  و قضا و قدر صحبت كردن.

خوشبختانه يا متاسفانه من هيچ اعتقادي به تقدير و اين چيزا ندارم.حداقل به اين شكل ندارم.

از نظر من تقديرو اين چيزا فقط يك بهانه اي  براي كسانيه كه  وقتي اتفاقي بيفته بگن خوب  قسمت بوده ديگه!

اما من فكر مي كنم اين طور نيست! خدا هيچگاه بنده هاشو با يك سرنوشت معلوم به اين دنيا راهي نمي كنه! اگه اينطوره هممون بشينيم و منتظر باشيم ببينيم قسمتون چي ميشه! پس تلاش و كوشش بيهودهست .چون ما هر چه قدر تلاش كنيم همون اتفاقي كه بايد بيفته مي افته!!!! نه! خدا آدما رو بدون هيچ گذشته يا آينده اي به اين دنيا وارد ميكنه.اين خود آدما هستن كه آينده و سرنوشتشونو رقم مي زنن.نه دست روزگار و فلك بوقلمون و .... . از نظر من اعتقاد به قسمت هست كه آدما رو بيچاره ميكنه. مثلا يك دختري رو فرض كنيد كه خانواده ي فقيري داره..وضع زندگيشون هم بده . مشكلي نيست كه سر راه اون سبز نميشه! آخر سر هم يه شوهر معتاد قسمتش ميشه و..... .از اين نمونه ها زيادن. حتما با خودش مي گه اينم قسمت من بوده!

اما اون واقعا" ميتونست زندگيش رو با تلاش و درس خوندن و دانشگاه رفتن به هر سختي كه شده از اين رو به اون رو كنه تا اينكه به خودش بقبولونه كه قسمتم اين بوده. اگرم به خاطر وضع قبلي پدر و مادر يك چيزايي  از قبل بر انسان تحميل شده باشد باز ميشه وضع بهتري داشت.

يادمون نره هيچ چيز شما از الان مشخص نيست .نه  كاري كه قراره در آينده داشته باشيم.نه همسر نه جايكه قراره توش زندگي كنيم كه بعد با يك همسايه اي آشنا بشيم كه بعدا" بچمونو معتاد  كنه  كه بعدش بگيم ديدي!قسمت اين بود كه ما بيايم اينجا خونه بخريم  كه بشيم همسايه ي اين يارو تا بچمونو اينطوري كنه!!!! نه به خدا . مي خواستي بچتو طوري تربيت كني كه معتاد (مثلا") نشه.مي خواستي از قبل آگاهش كني.

همه چيز آدما دست خودشونه.خوشبختي و بدبختي آدما دست خودشونه.

نمي دونم كدوم آدم بي وجداني گفته:

 "گليم بخت كسي را كه بافتند سياه

                                         با آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد!!!"

اين شعر نهايت نا اميدي و ياسه! خدا نيامرزتش!

خدا بنده هاشو دوست داره.دليلي نداره كه بخواد اونارو از ابتدا بد بخت بيافرينه!

من اعتقاد دارم گليم هيچ كس از ابتدا سياه بافته نشده.خود انسان گليمشو مي بافه.ميتونه هر رنگي كه دلش بخاد ببافه! ميتونيم گليم بختمونو آبي ببافيم.نه؟

مرسي كه خوندين حتما" اگه خوندين نظر بدين.ميخوام نظر شما رو بدونم.

 

 

|+| نوشته شده توسط نوشی در یکشنبه پنجم شهریور 1385  |
 مي توان فرصت باز شدن هر دري را داد! ميتوان تلاش كرد! ميتوان اميد داشت و ...ميتوان بازي را برد!

 

          گاهي وقت ها فكر مي كنم زندگي مجموعه اي ازيك سري راهروي تو در توي  بي پايانه كه آدم توش گير افتاده!بازي جالبيه نه؟ گاهي اوقات به بنبست مي خوره و بايد بر گرده  و بعدي رو امتحان كنه.گاهي اوقاتم به يك در بر مي خوره .قبل از اينكه بازش كنه چيزي نميدونه و نمي تونه بفهمه اون تو چيه؟! يك دالان وحشتناك ديگه يا يك باغ پر از هلهله ي پرنده ها.خوب يه راهش اينه كه از توي سوراخ كليد نگاه كني و ببيني اوضاع چجوريه.اما ميري توش ! انقدر غرق در تك تك تابلو ها و دفتر چه هاي اون اتاق مي شي كه يادت ميره هنوز يك عالمه راهرو با يه عالمه در ديگه مونده. فكر مي كني همينه و بس .ديگه راهرويي نمونده.فكر مي كني اين آخرين دره!

بايد بتوني از اون اتاق بياي بيرون!  تو ميليونها انتخاب داري!!!

درسته كلنجار با اين بازي خيلي سخته و تا بتوني از اين راهروهاي تو در توي عصبناك بياي بيرون جونت در اومده. اما مي دوني چي كيف داره؟

 اينكه بفهمي بازي رو بردي!

و نه راه رو اشتباه رفتي نه دور خودت چرخيدي  و نه دوباره بر گشتي سر جاي اولت!

مي خواي رمز اين بازي رو بهت بدم؟! اگه اين رمز رو اجرا كني حتما" ميبري.

رمزش اينه :...........

     اگه ديدي دري باز نشد كليدتو عوض كن!همين
|+| نوشته شده توسط نوشی در چهارشنبه یکم شهریور 1385  |
 تولد
سلام

گذشته را به دور می افکنم

 و در اکنون زندگی می کنم

آنجا که هر روز شادمانیهایی شگفت انگیز و دور از انتظار در بر دارد!

سلام 

میدونین امروز چه روزیه؟

روز تولد عشق اون دخترک کوچولو

میخوام یک کادو بهش بدم

یک عشق جدید!

اما نمیدونم قبول می کنه یا نه؟

 منتظر می مونم. شما فکر می کنین قبول کنه؟

|+| نوشته شده توسط نوشی در دوشنبه سی ام مرداد 1385  |
 
سلام

دوست دارم راجع به مطلب قبلي نظر بدين.آخه اينجوري نميشه مطلب جديد نوشت

با اين حال اگر مطلب قبل رو دوست نداشتين ديگه ادامش نمي دم و از فردا مطالب ديگه اي رو دنبال مي كنم

مرسي از همتون

|+| نوشته شده توسط نوشی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385  |
 

 

دل به دل راه داره

سلام

امروز مي خوام يك داستان براتون تعريف كنم.البته قسمت اولشه.اگه دوست داشتين كه ادامش بدم نظر بدين.

داستان يك دخترك كوچولو  كه تقريبا" مي شناسمش.يعني خيلي سعي كردم بشناسمش اما خيلي سخته!

   زمان :  سال1378

   مكان :  يك محله ي آشنا تو تهران

   شخص اول داستان : يك دخترك تنها

   دخترك از 6 ماهگيش  تو اين خونه بوده.بعد از 15 سال ناخواسته پا به اين دنياي عجيب و غريب گذاشته.اي كاش نمي گذاشت! دنيايي كه فقط جاي حرف هايي كه بقيه دوست دارنه.نه حرف هايي كه بايد زده بشه! دنيايي كه توش عشق ... فقط تو قصه هاست.يك مشت قصه هايي كه آدم رو زود مي بره تو يك عالم ديگه اما هنوز هيچي نشده با زنگ دوست پسر يا دوست دخترت از اون دنيا مي آي بيرون و يادت مي افته كه بابا اينجا ديگه قصه و افسانه نيست .اينجا  اينجاست. جايي كه همه چيز هست به جز عشق به جز صداقت. اينجا ديگه جايي نيست كه براي عشق زندگيت گريه كني يا تيشه بر بيستون بزني.اينجا آدما  شيرين نيستن كه ارزش هنر بر بيستون رو داشته باشن. اينجا  آدما ارزششون فقط و فقط پوله و بس. پول جنگ بمب بنگ بنگ بنگ...... خيانت - تزوير- فقدان حقوقت و از همه بدتر نشناختن عشق تو نگاه  يك عاشق!

    دخترك از همون بچگيه آروم و بي سرو صداش مورد علاقه و عشق خونوادش بود.پدر.مادر. برادر حتي زن برادر. يك زندگيه آروم و بي صدا. تا سال 78. سالي كه آرامش زندگيشو براي هميشه.... از دست داد.

يك حادثه ي شوم.يك عشق. يك عشق بي موقع. خوشي زده بود زير دلش. اونم كي؟.... پسر همسايه! شايد فكر مي كرد اينم عين همه ي عشق هاي زود گذر ديگه هست .اما نه اين يكي فرق ميكرد. خود دخترك هم نمي دونست چرا فرق ميكنه. شايد چون به خاطر چشم و ابرو نبود. اصلا" نمي دونست به خاطر چيه. كاش خودشم ميفهميد.

     تا حالا شده از صبح كه از خواب پا ميشي با يك فكر پاشي تا شب كه مي خوابي؟ و جالبتر اينكه خسته هم نشي! دخترك قصه ي ما همين حال رو داشت. فكر مي كرد پسرك دوسش داره....حرف هاي رنگي نگاه هاي عاشقانه.اونم به كي؟ يه دختر كوچيك ساده ي پر احساس. اما حالا مي فهمه اشتباه مي كرده .دخترك از خوش و بش هاي وقت و بي وقت و بي محلي هاي گاه و بي گاه خسته شده .نمي تونه بگه بابا دوست دارم,

 عاشقتم ميميرم برات.نه. .... نمي تونه بگه .چرا؟

چون دختره. چون جنس مؤنثه. چون عيبه .چون وقاحت داره .چون دنيا

 

اينجوريه ! چون اگه بگه ممكنه پسره بهش بخنده  و شخصيتش خورد

 

شه!! چون ممکنه مامانش بفهمه و پدرشو در بیاره! اما چرا؟

چرا شخصيت پسرا خورد نمي شه؟ چرا براي اونا هيچ چيز معناي وقاحت و بي شرمي نداره؟

    اما دخترك مي گه من تو چشماش  شعرهاي خودمو مي خونم.من تو چشماش يك حوض پر از ماهي هاي قرمزرنگ رقصنده مي بينم. اون دوسم داره. مي دونم . اگه نه پس چرا نميتونم يكي ديگه رو دوست داشته باشم؟ چرا هر چي به خودم فشار مي يارم نمشه فراموشش كرد.

   دخترك حالش خيلي بده.مغموم و گسسته .تصور هر مرد ديگه به عنوان معشوق حالشو بد مي كنه. با هر پسري كه آشنا مي شه توش كس ديگه اي رو جستجو مي كنه.با يك نفر ديگه ديدتش اما وقتي بهش مي گم چرا هنوز؟

   دخترك مي گه:....

از قديم گفتن دل به دل راه داره

   شما چي فكر مي كنيد؟

                    دل به دل راه داره؟                                 ...................

,

|+| نوشته شده توسط نوشی در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385  |
 
 
بالا